نوشته های اروند سبزغلامی

نوشته های اروند سبزغلامی

شاید هر نوشته‌ای، قصه‌ی یک کسی باشد...
نوشته های اروند سبزغلامی

نوشته های اروند سبزغلامی

شاید هر نوشته‌ای، قصه‌ی یک کسی باشد...

یادداشت کوتاه فلات ایران

به نیاکانم در فلاتی که نامش ایران است، می‌نگرم.
هر چه با دستِ خود ساخته‌اند، دستی آمده و ویران کرده است.
به خودم نگاه می‌کنم.
به تمام ضمیرهایِ امروز این فلات نگاه می‌کنم
چیزی برای ساختن باقی نمانده، نه فقط نمانده چیزی؛ بلکه دستی هم باقی نمانده است.

نویسنده: اروند سبزغلامی

شعر اهواز

می‌بینمت

در میان سایه‌ی غروب خورشید رود

می‌جویمت

توی بازار مروی خیابان کیانپارس

می‌خواهمت

اواسط پل پیرمرد سپید

می‌چینمت

از میان خارهای درخت کنار

می‌بویمت

وسط گل‌های کاغذی محله‌ی زیتون

می‌گیرمت

کنار سچه؛ قبل از کشیدن ترمز قطار

می‌بوسمت

زیر باران عربی آسمان بهار

می‌سپارمت

به خلیج؛ وقتی رفته‌ام پیش از این‌ها از اهواز!
-
شاعر: حسین (اروند) سبزغلامی
-
اگر اهل شعر هستی:

شعر دیوانه‌ی بی‌عار

توی موهایم پیر شده‌ام

در فکرهای سیاه

تلفیق مرض‌های متخلف

هم‌خوابگی استعاره و کنایه

دویدن بی‌محابا، در تشویش و اعوجاج

و

رقص سماع در سرگردانی خویشتن

جنگ من با سایه‌ام

خون چرک‌آلود کودک درون

رفت و آمد ماندن و رفتن

استخوان‌درد رویاهایم در خواب

بود این‌ها

گوشه‌ای از زندگی یک دیوانه‌ی بی‌عار

-

شاعر: حسین (اروند) سبزغلامی

-

شعرهای دیگر: https://sabzegholami.com

یادداشت من خوزستانم

به‌ نظرم هر نویسنده‌ای (تو بخوان هر هنرمندی) باید ریشه در یک جغرافیایی داشته باشد. در یک جایی بیش‌تر از هر زمانی و با کیفیت‌تر از هر مکانی زیسته باشد. برای من که رگه‌هایی از بختیاری‌ها، کردها، ترک‌های قشقایی در تار و پودم دارم؛ خوزستان به طور کلی و خرمشهر و اهواز به طور خاص، ریشه‌ی درختی مثمر است. من بیش‌تر از هر چیزی خوزستانم. با همه‌ی آدم‌هایش و با همه‌ی لهجه‌هایش و با همه‌ی سوغاتی‌هایش. پر از خاک و پر از آب آنجایم. تنم بوی درختانش را می‌دهد و دهانم طعم خرمای نخلستان دارد. سبز می‌پوشم، همچون نخلستان و فکر می‌کنم همچون تاریخش. در صفحه به صفحه‌ی تنم نقشه‌ی آن‌جا را کشیده‌ام. قدم برمی‌دارم همچون اروند و بهمن‌شیر و کرخه و کارون و باقی رودهایش. می‌ایستم همچون زاگرس و می‌خوابم همچون دشت‌هایش و روزهایی می‌گندم مثل هورالعظیم و شادگانش.

خرف می‌زنم خوزستانم؛ فکر می‌کنم، خوزستانم. می‌رقصم خوزستانم و زندگی می‌کنم، خوزستانم.

دلم تمثال گرد و غبارش است، وقتی تنگ می‌شود. حنجره‌ام چاهای نفت و صدایم آواز بلبل‌های نخلستان.

گریه‌ام سنج و دمام است و عزا می‌گیرم و دور می‌گیرم و سینه‌ی خرمشهری با صدای حسین فخری می‌زنم. شیرین می‌شوم همچون نیشکرهای ویران‌گرش و عرق می‌کند تنم و بوی ماهی‌های شط می‌دهد. گریه می‌کنم و باران‌های عربی‌اش می‌شوم.

عاشق که شدم؛ بیشتر خوزستانم.


نویسنده: حسین (اروند) سبزغلامی

یادداشت ماندن

ماندن، قاتل زنجیره‌ای ایل و تبار ماست.

پدرم را و مادر پدرم را و مادرم را و پدر مادرم را همین ماندن کشته است. نجوایی هر شب به شکل یک پرواز به خواب من می‌آید و مرا از خواب بیدار می‌کند. پدرم از کوچ دسته‌جمعی ترک‌های قشقایی در میان کوه‌ها و دشت‌های مرکزی ایران برایم هر شب داستان می‌خواند. مادرم از اقلیم کردستان و از کوچ‌هایشان در میانه‌های زاگرس و دشت خوزستان می‌گوید. من بزرگ می‌شوم و ماهی سیاه کوچولوی صمد بهرنگی را وقتی می‌خوانم که نوجوانم. ایل و تبار ما قبل از اذان، در گوش فرزند خود می‌خوانند: کوچ باید کرد. و این‌گونه است که قبل از هر آیینی میل به رفتن در من اعتقاد می‌شود. نیاکان من یک روز را به مانند روز دیگر به سرانجام نرسانده‌اند و این در من ژنتیک می‌شود. مادربزرگم را، پدرم روبه‌روی خانه‌ی ما در خرمشهر خاک می‌کند و پدر می‌گوید: مادرم هر روز خواب کوچ می‌دیده است و ناگهان پدر در رختخواب ماندن می‌میرد. برادرانم به جنگ می‌روند و خود هرگز نمی‌دانند که برای رفتن است که به پیکار رفته‌اند. خواهرانم هر هر کدام با مردی از جغرافیای دیگر ازدواج می‌کنند و نمی‌دانند که این سودای رفتن است. به مدرسه می‌روم و فرار می‌کنم و بازهم. به اروند می‌روم و می‌خواهم شناکنان به خلیج برسم؛ برادر مرا باز می‌گرداند و بازهم. به شهری دیگر کوچ می‌کنم، قدری تلمذ کرده و به شهر دیگر می‌روم و بازهم کوچ باید کرد.
-
نویسنده: حسین (اروند) سبزغلامی

-
نوشته‌های بیشتر:
sabzegholami.com

یادداشت غربت


سرزمین هر آدمی، یک خانه‌ی غربت دارد. که در مالکیت هیچ کسی نیست، که جای هیچ‌ کسی نیست. مکان اَمنِ تنهایی آدمی‌ست. دیوار به دیوار خانه‌اش آیینه‌ست و او می‌پندارد که خود را دارد. که از خودش فقط خودش باقی می‌ماند. آنجاست که خود را می‌بیند و به یقین می‌رسد که غریب است. که برای اینجا و اکنون نیست و در نهایت نخواهد بود و نیست. که غربت مِلکِ آبا و اجدادی آدم است. که غربت همه دارایی من است.

-

نویسنده: حسین (اروند) سبزغلامی

یادداشت صلابه‌ی من

به صلابه کشیدم؛ به صلابه کشیدم؛ به صلابه کشیدم هر آن چیز که تا به امروز اندوخته‌ام.
به آتش کشیدم، هر چه معنی از روی زمین برداشته‌ام. فقط باقی‌مانده است: من.
دستم دیگر خالی است و دستش را می‌گیرم و از کنج خانه تاریک خانه برمی‌دارم و می‌برم؛ باهم جهان می‌بینیم.
نه معنی می‌خواهم و نه اندوخته‌ای. اما دلم؛ من می‌خواهد و می‌ترسم این من هم که تنها باقی‌مانده‌ی من است، از دست برود.
دستش را محکم می‌گیرم و برش می‌گردانم به کنج تاریک خانه؛ نکند تمام شود؟!
به سرم که بزند من را هم به صلابه می‌کشم و آتش می‌زنمش و تمام می‌شود و تمام می‌شوم.
به سرم می‌زند؟!
-
نویسنده: حسین (اروند) سبزغلامی
-
نوشته‌های بیشتر:
sabzegholami.com

یادداشت خلق کلمه

در کنجِ اتاق خود نشسته‌ام. کاغذ و قلم را روی میز گذاشته و در تخیل غرق شده، تا داستانی بنویسم. ناگهان پرسش‌های همیشگی به سراغم می‌آید. چه کسی اولین کلمه را به زبان آورد، آن کلمه چه بود و خطاب به چه کسی گفته شد؟!

روز – خارجی – نخلستان

مردی با ردای بلند در میان نخلستان‌های بین‌النهرین ایستاده است. یک زن از دور دست به سمت او می‌آید. صورت مرد عرق‌ریزان است و دلهره دارد. خود را در برکه‌ی کنار نخل برانداز می‌کند و دستی بر سر و صورت  خود می‌کشد. سبدی از صَحَف نخل که پر از خرماست را از پای نخل برمی‌دارد و در دست می‌گیرد. زن به او نزدیک و نزدیک‌تر شده و بالاخره به او می‌رسد. چندی در چشمان هم نگاه می‌کنند و چندی سر خود را به پایین می‌اندازند. مرد خرما به زن تعارف می‌کند و زن خرما برداشته و بر دهان می‌گذارد. مرد آواهایی جسته و گریخته از زبانش جاری می‌شود. زن در حالی که تعجب کرده، مات و مبهوت به او خیره می‌شود. مرد عرق می‌ریزد و این پا و آن پا می‌کند. دوباره آواهایی از زبانش جاری می‌شود. زن مرد را تکان می‌دهد و تصور می‌کند که چیزی در گلوی مرد گیر کرده است. مرد سرخ شده و به شدت عرق می‌ریزد و نفسش بالا نمی آید.

مرد: أنا أحِبُکَ… أنا أحِبُکَ… أنا أحِبُکَ

زن بعد از شنیدن کلام مرد و گیج شده از صوت خارج شده، در حالی که به شدت ترسیده است، به زیر سبد خرما می زند و مرد را هل داده و فرار می کند.

این‌چنین در رویاپردازی‌هایم به پاسخ پرسش‌هایم می‌رسم و تصور می‌کنم پشت خلق هر کلمه‌ای یک نفر جان کَنده و جان داده است.

یادداشت خرمشهر

اواسط دهه‌ی هفتاد نوباوه‌ای گرمازده در عطشِ کارون و اروند بودم. در موجِ خرابی‌های جنگ با توپ پلاستیکی‌ و پاهای تاول‌زده کنار دردهای شهرم فوتبال بازی می‌کردم. زمین فوتبال ما در هر جای شهر خرابه‌سرایی ترسیده از ترکش و خمپاره و موشک و صدای تیراندازی؛ اندام‌های‌اش را فرو ریخته بود و معمارهایش در نهرهای شهر در خون خود می‌غلتیدند. مادران با اشک‌های خود بر مزار بی‌جان فرزندان خویش حمامِ آفتاب می‌گرفتند. پدران گونی به گونی خاک شهر را به مسجدی که جامع بود از دروغ‌های افسران جنگ برای مهر نماز؛ تربت می‌بردند. رزمنده‌های سیراب از جنگ و در عطش شهادت دورِ حسین که فخری بود برای شهر؛ به خرمشهری می‌رقصیدند و در فراق آنان که در شوره‌زار آرمیده بودند، به سینه می‌زدند. هرکول‌های صنعتی یکی به یکی با شعار الله‌اکبر از ماتحتِ اگزوزهای خود، نخل‌ها را نفر به نفر گردن می‌زدند. خرما را می‌بلعیدند و چولان‌ها را در تن زمین، نیزه‌وار فرو می‌کردند و سیاه‌مایعی را می‌نوشیدند و در شط کشتی‌زده غسل شهادت می‌کردند؛ وقتی که ما انواعی از گاز را تنفس می‌کردیم. من سرمست از بوی میوه‌ی کُنار در اسفند و فروردین به خیال، تصور می‌کردم که تهران ابتدا و خرمشهر انتهای دنیاست. با تخته‌سیاهِ آغشته شده به گچِ معلم جغرافیا، فهمیدم که زمین گرد است؛ وقتی که نوجوان شده بودم و می‌خندیدم به کودکی و انتهایی بودن شهری که خرم بود و اکنون که جوانم، گوشه‌ی چشم من “محسن محمدپور” چون اشکی از ابتدا تا انتهای دنیاست هر جا که باشم. در شوره‌زار؛ هر جسم بی‌جانی تا ابد آدم خواهد بود…


نویسنده: اروند سبزعلامی

یادداشت ماکلله

نیمه‌شب دوم ژانویه سال 2002، رئال‌مادرید به مصاف منچستریونایتد رفته و با هنرنمایی رونالدوی برزیلی یک بر صفر از حریف خود جلو افتاده است. دقایق‌ها می گذرند، عادل فردوسی‌پور گزارشگری می‌کند. من با نوجوانی‌ام محو بازی شده‌ام. منچستر برای جبران مدام فشار می‌آورد. همه‌ی تماشاگران محو ستارگان رئال شده‌اند. منچستر هر چه فشار می‌آورد به در بسته می‌خورد. رئال مقاومت می‌کند. یک نفر ریزنقش اما تنومند، همه جای زمین است. هر جا حمله تیم حریف باشد، او برای دفاع کردن و دفع حمله آنجاست. هر جا منچستر راه نفوذی پیدا می‌کند، یک نفر که سیاه‌چهره است، سر و کله‌ی تاس کرده‌اش پیدا می‌شود. او میان ستارگان رئال پنهان شده و بازی تیم حریف را خراب می‌کند. هر باری که تیم حریف حمله می‌کند، حضور می‌یابد و حمله را دفع می‌کند. توپ را می‌گیرد و به بهترین جاهای زمین می‌فرستد. هر جا بازیکن هم تیمی‌اش کم می‌آورد، آنرا پوشش می‌دهد. روی زمین تمام بدنش کشیده می‌شود تا توپی وارد دروازه نشود. به همه جای زمین سرک می‌کشد. تمام لباسش گلی و سبز شده و نفس کم نمی‌آورد. میان بازیکنان دو تیم دعوا می‌شود و می‌رود سینه سپرکنان می‌ایستد تا آسیبی به هم تیمی وارد نشود. کارت زرد از داور می گیرد. سمت مربی می‌رود و حرف‌های او را به بازیکنان منتقل می‌کند. تماشاگران حریف او را بخاطر رنگ پوستش به سخره می‌گیرند و اما او همچنان بی‌محابا می‌دود. میانه‌های بازی، عادل فردوسی‌پور به یکباره می‌گوید، او کلود ماکِلِلِه است، مهاجر و تابعیتی فرانسوی دارد. نفس برایش باقی نمانده و عرق سر و صورتش را غرق کرده است. سکوت زمین را فرا می‌گیرد. فردوسی‌پور با توصیف او ادامه می‌دهد: “کلود ماکلله،بازیکنی که بازی اش به چشم نمی آید”.

من زل زده به تلویزیون مات و مبهوت می‌مانم. برای من غرق شده در فوتبال، جمله بازی‌اش به چشم نمی‌آید بی معنی و علامت سوال می‌شود.

چطور ممکن است این همه دوربین، این همه تماشاگر، چگونه بازی‌اش به چشم نمی‌آید. دل بوسکه مربی رئال، کلود را از فرط خستگی از زمین بیرون می‌کشد. منچستر مدام فشار می‌آورد و راه‌های نفوذ باز می‌شوند. رئال کامبک می‌خورد، بازی را می‌بازد و هیچ کسی نمی‌داند چرا؟! مربی هم نمی‌داند. هیچ کسی حرفی از نبودن ماکلله نمی‌زند. کلود گوشه‌ی نیمکت در انزوای خود درازکش افتاده است. رسانه ها از ستارگان رئال حرف می‌زنند. دوربین تمام بازیکنان رئال را نشان می‌دهد. اثری از کلود نیست و من می‌پرسم او کجاست؟ شخصیتم دارد شکل می‌گیرد. از بلوغ تمام روح و بدنم درد می‌کند. آن جمله هر روز در ذهنم تکرار می‌شود؛ نهادینه می‌شود. در خلوت خودم مدام به زبان می‌آورمش. آن جمله می‌رود و در زندگی‌ام می‌نشیند. سال‌ها می‌گذرد و فوتبال را کنار گذاشته‌ام. دلم به یکباره برایش تنگ می‌شود. هوس فوتبال‌های قدیمی به سرم می‌زند. ناگهان جرقه‌ای در ناخودآگاهم زده می‌شود؛ “کلود ماکلله بازیکنی که بازی اش به چشم نمی آید”. او همزاد من شده در هر جای زندگی‌ام که قدم می‌گذارم؛ با خانواده، با دوستان، در کار و در عشق مرتب با خود تکرار می‌کنم: کلود ماکلله بازیکنی که بازی اش به چشم نمی آید.

پی‌نوشت: بازی انجام شده است، اما نه با این روایت.

نویسنده: اروند سبزغلامی