در کنجِ اتاق خود نشستهام. کاغذ و قلم را روی میز گذاشته و در تخیل غرق شده، تا داستانی بنویسم. ناگهان پرسشهای همیشگی به سراغم میآید. چه کسی اولین کلمه را به زبان آورد، آن کلمه چه بود و خطاب به چه کسی گفته شد؟!
…
روز – خارجی – نخلستان
مردی با ردای بلند در میان نخلستانهای بینالنهرین ایستاده است. یک زن از دور دست به سمت او میآید. صورت مرد عرقریزان است و دلهره دارد. خود را در برکهی کنار نخل برانداز میکند و دستی بر سر و صورت خود میکشد. سبدی از صَحَف نخل که پر از خرماست را از پای نخل برمیدارد و در دست میگیرد. زن به او نزدیک و نزدیکتر شده و بالاخره به او میرسد. چندی در چشمان هم نگاه میکنند و چندی سر خود را به پایین میاندازند. مرد خرما به زن تعارف میکند و زن خرما برداشته و بر دهان میگذارد. مرد آواهایی جسته و گریخته از زبانش جاری میشود. زن در حالی که تعجب کرده، مات و مبهوت به او خیره میشود. مرد عرق میریزد و این پا و آن پا میکند. دوباره آواهایی از زبانش جاری میشود. زن مرد را تکان میدهد و تصور میکند که چیزی در گلوی مرد گیر کرده است. مرد سرخ شده و به شدت عرق میریزد و نفسش بالا نمی آید.
مرد: أنا أحِبُکَ… أنا أحِبُکَ… أنا أحِبُکَ
زن بعد از شنیدن کلام مرد و گیج شده از صوت خارج شده، در حالی که به شدت ترسیده است، به زیر سبد خرما می زند و مرد را هل داده و فرار می کند.
…
اینچنین در رویاپردازیهایم به پاسخ پرسشهایم میرسم و تصور میکنم پشت خلق هر کلمهای یک نفر جان کَنده و جان داده است.
اواسط دههی هفتاد نوباوهای گرمازده در عطشِ کارون و اروند بودم. در موجِ خرابیهای جنگ با توپ پلاستیکی و پاهای تاولزده کنار دردهای شهرم فوتبال بازی میکردم. زمین فوتبال ما در هر جای شهر خرابهسرایی ترسیده از ترکش و خمپاره و موشک و صدای تیراندازی؛ اندامهایاش را فرو ریخته بود و معمارهایش در نهرهای شهر در خون خود میغلتیدند. مادران با اشکهای خود بر مزار بیجان فرزندان خویش حمامِ آفتاب میگرفتند. پدران گونی به گونی خاک شهر را به مسجدی که جامع بود از دروغهای افسران جنگ برای مهر نماز؛ تربت میبردند. رزمندههای سیراب از جنگ و در عطش شهادت دورِ حسین که فخری بود برای شهر؛ به خرمشهری میرقصیدند و در فراق آنان که در شورهزار آرمیده بودند، به سینه میزدند. هرکولهای صنعتی یکی به یکی با شعار اللهاکبر از ماتحتِ اگزوزهای خود، نخلها را نفر به نفر گردن میزدند. خرما را میبلعیدند و چولانها را در تن زمین، نیزهوار فرو میکردند و سیاهمایعی را مینوشیدند و در شط کشتیزده غسل شهادت میکردند؛ وقتی که ما انواعی از گاز را تنفس میکردیم. من سرمست از بوی میوهی کُنار در اسفند و فروردین به خیال، تصور میکردم که تهران ابتدا و خرمشهر انتهای دنیاست. با تختهسیاهِ آغشته شده به گچِ معلم جغرافیا، فهمیدم که زمین گرد است؛ وقتی که نوجوان شده بودم و میخندیدم به کودکی و انتهایی بودن شهری که خرم بود و اکنون که جوانم، گوشهی چشم من “محسن محمدپور” چون اشکی از ابتدا تا انتهای دنیاست هر جا که باشم. در شورهزار؛ هر جسم بیجانی تا ابد آدم خواهد بود…
نویسنده: اروند سبزعلامی