نوشته های اروند سبزغلامی

نوشته های اروند سبزغلامی

شاید هر نوشته‌ای، قصه‌ی یک کسی باشد...
نوشته های اروند سبزغلامی

نوشته های اروند سبزغلامی

شاید هر نوشته‌ای، قصه‌ی یک کسی باشد...

یادداشت ماندن

ماندن، قاتل زنجیره‌ای ایل و تبار ماست.

پدرم را و مادر پدرم را و مادرم را و پدر مادرم را همین ماندن کشته است. نجوایی هر شب به شکل یک پرواز به خواب من می‌آید و مرا از خواب بیدار می‌کند. پدرم از کوچ دسته‌جمعی ترک‌های قشقایی در میان کوه‌ها و دشت‌های مرکزی ایران برایم هر شب داستان می‌خواند. مادرم از اقلیم کردستان و از کوچ‌هایشان در میانه‌های زاگرس و دشت خوزستان می‌گوید. من بزرگ می‌شوم و ماهی سیاه کوچولوی صمد بهرنگی را وقتی می‌خوانم که نوجوانم. ایل و تبار ما قبل از اذان، در گوش فرزند خود می‌خوانند: کوچ باید کرد. و این‌گونه است که قبل از هر آیینی میل به رفتن در من اعتقاد می‌شود. نیاکان من یک روز را به مانند روز دیگر به سرانجام نرسانده‌اند و این در من ژنتیک می‌شود. مادربزرگم را، پدرم روبه‌روی خانه‌ی ما در خرمشهر خاک می‌کند و پدر می‌گوید: مادرم هر روز خواب کوچ می‌دیده است و ناگهان پدر در رختخواب ماندن می‌میرد. برادرانم به جنگ می‌روند و خود هرگز نمی‌دانند که برای رفتن است که به پیکار رفته‌اند. خواهرانم هر هر کدام با مردی از جغرافیای دیگر ازدواج می‌کنند و نمی‌دانند که این سودای رفتن است. به مدرسه می‌روم و فرار می‌کنم و بازهم. به اروند می‌روم و می‌خواهم شناکنان به خلیج برسم؛ برادر مرا باز می‌گرداند و بازهم. به شهری دیگر کوچ می‌کنم، قدری تلمذ کرده و به شهر دیگر می‌روم و بازهم کوچ باید کرد.
-
نویسنده: حسین (اروند) سبزغلامی

-
نوشته‌های بیشتر:
sabzegholami.com

یادداشت غربت


سرزمین هر آدمی، یک خانه‌ی غربت دارد. که در مالکیت هیچ کسی نیست، که جای هیچ‌ کسی نیست. مکان اَمنِ تنهایی آدمی‌ست. دیوار به دیوار خانه‌اش آیینه‌ست و او می‌پندارد که خود را دارد. که از خودش فقط خودش باقی می‌ماند. آنجاست که خود را می‌بیند و به یقین می‌رسد که غریب است. که برای اینجا و اکنون نیست و در نهایت نخواهد بود و نیست. که غربت مِلکِ آبا و اجدادی آدم است. که غربت همه دارایی من است.

-

نویسنده: حسین (اروند) سبزغلامی

یادداشت صلابه‌ی من

به صلابه کشیدم؛ به صلابه کشیدم؛ به صلابه کشیدم هر آن چیز که تا به امروز اندوخته‌ام.
به آتش کشیدم، هر چه معنی از روی زمین برداشته‌ام. فقط باقی‌مانده است: من.
دستم دیگر خالی است و دستش را می‌گیرم و از کنج خانه تاریک خانه برمی‌دارم و می‌برم؛ باهم جهان می‌بینیم.
نه معنی می‌خواهم و نه اندوخته‌ای. اما دلم؛ من می‌خواهد و می‌ترسم این من هم که تنها باقی‌مانده‌ی من است، از دست برود.
دستش را محکم می‌گیرم و برش می‌گردانم به کنج تاریک خانه؛ نکند تمام شود؟!
به سرم که بزند من را هم به صلابه می‌کشم و آتش می‌زنمش و تمام می‌شود و تمام می‌شوم.
به سرم می‌زند؟!
-
نویسنده: حسین (اروند) سبزغلامی
-
نوشته‌های بیشتر:
sabzegholami.com