نوشته های اروند سبزغلامی

نوشته های اروند سبزغلامی

شاید هر نوشته‌ای، قصه‌ی یک کسی باشد...
نوشته های اروند سبزغلامی

نوشته های اروند سبزغلامی

شاید هر نوشته‌ای، قصه‌ی یک کسی باشد...

یادداشت ماکلله

نیمه‌شب دوم ژانویه سال 2002، رئال‌مادرید به مصاف منچستریونایتد رفته و با هنرنمایی رونالدوی برزیلی یک بر صفر از حریف خود جلو افتاده است. دقایق‌ها می گذرند، عادل فردوسی‌پور گزارشگری می‌کند. من با نوجوانی‌ام محو بازی شده‌ام. منچستر برای جبران مدام فشار می‌آورد. همه‌ی تماشاگران محو ستارگان رئال شده‌اند. منچستر هر چه فشار می‌آورد به در بسته می‌خورد. رئال مقاومت می‌کند. یک نفر ریزنقش اما تنومند، همه جای زمین است. هر جا حمله تیم حریف باشد، او برای دفاع کردن و دفع حمله آنجاست. هر جا منچستر راه نفوذی پیدا می‌کند، یک نفر که سیاه‌چهره است، سر و کله‌ی تاس کرده‌اش پیدا می‌شود. او میان ستارگان رئال پنهان شده و بازی تیم حریف را خراب می‌کند. هر باری که تیم حریف حمله می‌کند، حضور می‌یابد و حمله را دفع می‌کند. توپ را می‌گیرد و به بهترین جاهای زمین می‌فرستد. هر جا بازیکن هم تیمی‌اش کم می‌آورد، آنرا پوشش می‌دهد. روی زمین تمام بدنش کشیده می‌شود تا توپی وارد دروازه نشود. به همه جای زمین سرک می‌کشد. تمام لباسش گلی و سبز شده و نفس کم نمی‌آورد. میان بازیکنان دو تیم دعوا می‌شود و می‌رود سینه سپرکنان می‌ایستد تا آسیبی به هم تیمی وارد نشود. کارت زرد از داور می گیرد. سمت مربی می‌رود و حرف‌های او را به بازیکنان منتقل می‌کند. تماشاگران حریف او را بخاطر رنگ پوستش به سخره می‌گیرند و اما او همچنان بی‌محابا می‌دود. میانه‌های بازی، عادل فردوسی‌پور به یکباره می‌گوید، او کلود ماکِلِلِه است، مهاجر و تابعیتی فرانسوی دارد. نفس برایش باقی نمانده و عرق سر و صورتش را غرق کرده است. سکوت زمین را فرا می‌گیرد. فردوسی‌پور با توصیف او ادامه می‌دهد: “کلود ماکلله،بازیکنی که بازی اش به چشم نمی آید”.

من زل زده به تلویزیون مات و مبهوت می‌مانم. برای من غرق شده در فوتبال، جمله بازی‌اش به چشم نمی‌آید بی معنی و علامت سوال می‌شود.

چطور ممکن است این همه دوربین، این همه تماشاگر، چگونه بازی‌اش به چشم نمی‌آید. دل بوسکه مربی رئال، کلود را از فرط خستگی از زمین بیرون می‌کشد. منچستر مدام فشار می‌آورد و راه‌های نفوذ باز می‌شوند. رئال کامبک می‌خورد، بازی را می‌بازد و هیچ کسی نمی‌داند چرا؟! مربی هم نمی‌داند. هیچ کسی حرفی از نبودن ماکلله نمی‌زند. کلود گوشه‌ی نیمکت در انزوای خود درازکش افتاده است. رسانه ها از ستارگان رئال حرف می‌زنند. دوربین تمام بازیکنان رئال را نشان می‌دهد. اثری از کلود نیست و من می‌پرسم او کجاست؟ شخصیتم دارد شکل می‌گیرد. از بلوغ تمام روح و بدنم درد می‌کند. آن جمله هر روز در ذهنم تکرار می‌شود؛ نهادینه می‌شود. در خلوت خودم مدام به زبان می‌آورمش. آن جمله می‌رود و در زندگی‌ام می‌نشیند. سال‌ها می‌گذرد و فوتبال را کنار گذاشته‌ام. دلم به یکباره برایش تنگ می‌شود. هوس فوتبال‌های قدیمی به سرم می‌زند. ناگهان جرقه‌ای در ناخودآگاهم زده می‌شود؛ “کلود ماکلله بازیکنی که بازی اش به چشم نمی آید”. او همزاد من شده در هر جای زندگی‌ام که قدم می‌گذارم؛ با خانواده، با دوستان، در کار و در عشق مرتب با خود تکرار می‌کنم: کلود ماکلله بازیکنی که بازی اش به چشم نمی آید.

پی‌نوشت: بازی انجام شده است، اما نه با این روایت.

نویسنده: اروند سبزغلامی

شعر اهواز بودی

خو بوی إسمیه کُنارِ اسفند می‌دادی
خو زل زده بودی از وسط نرده‌های هلال پل سفید رو شط
خداگواهه قندِ رطب تونی
بذار نگُم که هشویِ رو صُبور بودی
ئی بارونای گتره‌ای زمستون هَس، که هوا رو منچستری می‌کنه
ئی انگاری از چشای تو می‌باره
هَمی گلای نیزارا، هَمی هم تو بودی
میگُما؟! با تونُم! تو خوت اهواز بودی
ها!

تو خودِ خودِ اهواز بودی

-

شاعر: اروند سبزغلامی

آیا کلمه هنر است؟

آیا کلمه هنر است؟!
کلمه تشکیل شده از آواهایی پیوسته که دوشادوش هم مفهومی را در ذهن آن کسی که می‌شنود، می‌سازد و مگر نه کلمه قراردادی است میان دو تن؟
هنر مگر ضد قاعده و قراردادهای مرسوم عمل و عصیان نمی‌کند؟ پس آیا شعر هنر است؟!
شعر فرآیند انتزاعی شاعر از واژگان است. پس آیا غزل فارسی بعد از خلق شدن توسط آن کس که کلمات را طور دیگری می‌دید و تکرار آن توسط پیروان دیگر هنر است؟!
پس چه شد؟!
بالاخره هنر فرزند قرارداد است  یا خالق قاعده؟!
فرزند و خالق بودن همیشه و همه جا در کنار هم یک فرم دیالکتیکی را می‌سازند.
مثلثی داریم شامل: هنرمند ، اثر هنری و مخاطب.
آیا کسی که در جزیره‌ای دور افتاده و دور از انسان‌های پیرامون دست به عمل خلاقانه می‌زند و اثری را از دریچه فرمی در درون خود خلق می‌کند؟ باز هم هنرمند است؟!
وجه بارز هنرمند عصیان‌گری است. عصیان می‌کند بر علیه هر کسی و هر چیزی.
اما آیا من اگر اثر را در جزیره از آن آدم ببینم، با یک هنر مواجه‌ام.
اگر جواب بله باشد که تکلیف مشخص و مثلث تشکیل شده است.
اما اگر جواب نه باشد، آیا کسی که آن اثر را در جزیره خلق کرده است، حق دارد که بپندارد اثری هنری خلق کرده است؟
پس در نهایت این انتخاب است میان دو تن که بپذیرند هنری خلق شده است یا نه.
اما نکته‌ی دیگر این است که فرد خالق می‌تواند بعد از خلق کمی دورتر بایستد و به اثر بنگرد و آن را هنر بپندارد.
در پرانتزی انتزاعی بگویم که اثر هنری در یک زمان هنر پنداشته نشده است و در زمان دیگر هنر دیده می‌شود و باز هم.
شاعرانگی به عنوان قله هنر تصور می‌شود. یکی می‌گوید این از ذهن آدمی و دیگری می‌گوید از روح آدمی و نگاه‌های دیگر. اما از هر کجا که نشئت بگیرد، این شاعرانگی می‌تواند به فرم‌های گوناگون هنر تبلور یابد و هنر پنداشته شود. فقط به قطعیت می‌شود گفت که هنر محتوا نیست و فرم است. اما آیا هر فرمی حتی در صورت بدیع بودن هنر است؟

پس در میان این همه تضاد باید بگویم: لا ادری، نمی‌دانم.

-

نویسنده: اروند سبزغلامی

داستان مامان بزرگ ستاره

بخش اول:
خان دایی را به اندازه‌ی سن‌اَم ندیده‌ام. چرا و چطوره‌اش واقعاً برای خودم بیش از اندازه بی‌دلیل است.

بخش دوم: به اداره‌ی ثبت‌احوال خرمشهر می‌روم. قرار است گواهی فوت پدر و مادر را مجدداً و این دفعه مُهردار از آن‌جا برای انجام امور معافیت از خدمت بگیرم. پدر و مادر سال‌ها پیش مُرده‌اند.

بخش دوم-۲: مأمور ثبت احوال از من می‌پرسد: می‌خوای عکسای قدیمیِ شناسنامه‌ایِ پدر و مادر و پدربزرگ‌ و مادربزرگت رو ببینی؟! از همه عکس هست، غیر از مادرِ مادرم ستاره.

بخش سوم (برگشت به بخش اول): خان دایی را بعد از اندازه‌ی سن اکنون خود، می‌بینم. آن هم به مدد تکنولوژی و لطفِ پسرخاله و عروس‌اش. بعد از شعف و شادمانی و احوال‌پرسی و در پوستِ خود نگنجنیدن از دیدار خان دایی، اولین سوال را می‌پرسم: دایی جون از مامان ستاره بگو!

بخش چهارم (از زبانِ خان دایی): از مادرم چیزی به یاد ندارم، خاله مهین شاید چیزهایی به یادش بیاید. مادرت قنداق به دور، کودک بود و من سه ساله.

بخش فرعی (وسطِ بخش چهارم): مامان‌بزرگ ستاره یک زن بختیاری است، کوچ‌کُنِ کوه‌های زاگرس است‌. از همان تصویرهای یک زنِ بختیاری در ذهن خود استفاده کنید (مثلِ من).

بخش چهارم (ادامه): سیاه چادر ما برحسب یک اتفاق آشپزی‌گونه در غیاب مادرم ستاره آتش می‌گیرد. ما را به هر زحمتی که هست، از چادر خارج می‌کنند. من فقط تصویرهای محو در ذهن دارم. خاله مهین بیش‌تر به یاد دارد (خاله مهین را در طیِ عمرم یک‌بار دیده‌ام، از آن دیدن‌ها که به یاد می‌ماند. وگرنه در کودکی، انگاری که زیاد دیده‌ام.)

بخش پنجم: سال نود و سه، فیلم‌نامه‌ای به نام «پذیرایی پیش و پس از مرگ» می‌نویسم. در آن زنی را به تصویر می‌کشم که شمایل یک زن بختیاری دارد و درست طبقِ تعریف خان‌ دایی است. تقریباً همان اتفاقی در فیلم‌نامه برای‌ آن می‌افتد که در واقعیت افتاده است.

بخش ششم (برگشت به بخش چهارم): مامان ستاره از دور می‌آید و وقتی نزدیک می‌شود با صحنه‌ی آتش گرفتن سیاه چادر روبه‌رو می‌شود و زهله‌اش می‌ترکد و درجا جان می‌سپارد (سکته می‌کند). خان دایی این‌ها را از زبان دیگران به یادگار دارد.

بخش هفتم: به خواب رفته‌ام و برای به هم ریخته‌گیِ روزی که داشته‌ام، در خواب سخن می‌گویم. در میان سخن‌گویی‌هایم، لالایی به زبان بختیاری می‌خوانم (این‌ها را دوستی که در کنار من بیدار مانده‌ است می‌گوید). اما من هرگز از زبان مادر کلمه‌ای به بختیاری گفتن، نشنیده‌ام.

بخش پایانی: درختان بلوط و کُنار، سنگ‌های کوه، چشمه‌ها، رودهای باریک و پی در پی و…، مادربزرگم ستاره هستند، اما در نقشه رشته‌کوهِ زاگرس‌اند. به بخش اول برمی‌گردم، از دیدن خان دایی کمال لذت را می‌برم و چشم انتظار در آغوش کشیدن‌اش هستم.

نویسنده: اروند سبزغلامی

شعر من در حصارت

چشمانِ پینه بسته از اَشک
زبان دَلمه بسته از حرف
طنابِ دار حُناق، دورِ گردن
آویزِ صدایِ تو از گوش
مُهرِ بوسه‌یِ بردگی بر لب
لمسِ گداخته‌هایِ یادت، روی گونه‌ها
چون سرم در حصار است!
چرا سرم در حصار است؟
من در حصارت!
از وقتی تو رفتی…


شاعر: اروند سبزغلامی

شعر مُردم

رفت
خوابم برد
بیدار شدم
دیدم که نیست
مُردم
بیدار شدم
مُردم
بیدار شدم
مُردم
بیدار شدم
که ببینمش
نمی‌میرم، نمی‌میرم، نمی‌میرم


شاعر: اروند سبزغلامی